Wednesday, December 07, 2016

شکم معمار یا وسواس رفتاری در جهان سرمایه‌داری


شکم یک معمار (The Belly of an Architect) فیلم سال ۱۹۸۷ پیتر گرین‌اوی است که برای من مصداق کامل بررسی شخصیت دارای وسواس فکری در دوره معاصر است. در اینجا مفهوم وسواس فکری را معادل واژه Obsession انگلیسی در نظر می‌گیرم و در متن هر جا وسواس فکری را استفاده می‌کنم منظورم این واژه است که در روان‌شناسی به
معنای مشغولیت تام و تمام فکری یک فرد به یک موضوع، شخص یا واقعه است. به همین دلیل معادل‌های فارسی چون وسواس، عقده روحی یا فکر دایم برای آن در نظر گرفته شده است، اما من ترجیحا از همان وسواس فکری استفاده می‌کنم. توضیح بیشتر آنچه که در میان عامه مردم به عنوان بیماری وسواس شناخته می‌شود، در اصل Obsessive-compulsive disorder است و نیاز به درمان دارد. در حالی که سطحی از وسواس فکری نه تنها بیماری نیست، در جامعه مقبولیت دارد. به عنوان مثال، کسی که لباس‌های خود را با دقت و دغدغه فکری هم‌خوان می‌کند، با شکلی از وسواس عمل کرده است و از فضا در جامعه بسیار هم مورد پذیرش قرار می‌گیرد.
نکته در اینجا که وسواس فکری وقتی خطرناک می‌شود که تمام جوانب زندگی فرد را در برگیرد و او را از توجه به مسائل مهم‌تر بازدارد. به عنوان مثال در فیلم شکم یک معمار توجه زیاد او به شکمش (که زیاد هم بی‌دلیل نبود) او را از توجه و ستایش همسر جوان و زیبا و باردارش بی‌نیاز می‌کند.
لزوما وسواس فکری در مورد خود شخص یا بدنش نیست، می‌تواند نسبت به یک فرد (عشق بیمارگونه)، یک محل (پاتوق‌سازی‌های عجیب و غریب)، یک هدف (پولدار شدن صرف)، یک موضوع (پرونده هسته‌ای) باشد. نکته اینجاست که مانند بیشتر مسائل روانی این‌چنینی با لذت و درد همراه می‌شود و شباهت زیادی به رفتار اعتیادی دارد. وسواس ماسکی آهنی است که فقط اجازه می‌دهد تنها به یک جهت نگاه کنیم یا مانند جزر و مدی است که ذهن ما را تخریب می‌کند و تمامی دغدغه‌های دیگر را پاک می‌کند. طبیعتا مانند اعتیادهای دیگر وسواس فکری مستی‌آور و سرخوش‌کننده است. البته در همین جا می‌توان نکته قوت آن را هم دید. وسواس ضمن ایجاد شادی و سرور باعث توان شدن و هدف‌دار شدن انسان می‌شود. من خود را شخصی توانا می‌بینم که هدف مشخصی دارم. «من به دنیا آمده‌ام که عاشق تو باشم»، یا در سطحی دیگر «من به دنیا آمده‌ام که شکم کوچکی داشته باشم». نکته اینجاست که می‌توان دید برخی از دستاوردها حاصل رفتار وسواسی است. من بدون وسواس نسبت به شکمم نمی‌توانم شکم ورزشکاری داشته باشم و آن را ساخته و پرداخته کنم. به همین دلیل، در نگاه مدرن رفتار وسواسی حذف نمی‌شود، کنترل می‌شود؛ یعنی فرد نسبت به آن آگاه می‌شود و با این آگاهی در قبال مسأله‌های دیگر زندگی واکنش نشان می‌دهد. انداختن وسواس فکری به مجرای منطقی می‌تواند باعث آفرینش و پیشرفت شود.
در مقابل، وسواس فکری بدون کنترل مانند اعتیاد رفتار و زندگی ما را نامتعادل می‌کند. من نسبت به سایر جنبه‌های زندگی بی‌تفاوت می‌شوم. از صبح تا شب ورزش می‌کنم تا شکم زیباتری داشته باشم. معمار قصه ما از صبح تا شب با شکم خودش و قهرمانان مرد داستان‌ها درگیر و مشغول است. یکی از نتایج این گونه وسواس فکری مصرف‌گرا شدن است. فرد برای مسائل مرتبط با آنچه وسواس دارد، حاضر است هزینه کند و از هیچ کاری فروگذار نمی‌کند. در طول زمان هر آنچه غیر از موضوعات مرتبط با وسواسش برایش بی‌اهمیت می‌شود و به راحتی اضمحلال آنها را می‌پذیرد
.
گرین‌اوی در دو فیلمی که من از او دیده‌ام – به خصوص در شکم یک معمار – به وضوح به بررسی رفتار وسواسی در مورد سکس، غذا و مرگ می‌پردازد؛ گرچه تا حدی پرووکاتیو است، ولی بیننده با آن ارتباط برقرار می‌کند. رفتار معمار نسبت به غذا و زنش نسبت به رابطه جنسی مثالی از این گونه رفتار است.
اینکه آیا گرین‌اوی در سایر فیلم‌هایش هم رفتار وسواسی را محور داستان‌های فیلمش می‌کند و اینکه آیا او منتقد سرمایه‌داری است، سوال‌‌هایی است که شاداب در مقام شاگرد برجسته مکتب گرین‌اوی باید پاسخ دهد. من فقط می‌توانم با دو فیلمی که از او دیده‌ام به توجه او به رفتار وسواسی و تاثیر آن بر جامعه سرمایه‌داری اشاره کنم.
به نظر من جامعه سرمایه‌داری از دو جهت با رفتار وسواسی در ارتباط است. اول اینکه مصرف موتور محرک سرمایه‌داری است و همان طور که اشاره شد رفتاری وسواسی با خودش نوعی مصرف‌گرایی همراه می‌آورد. رفتار وسواسی ذاتا مصرف‌گراست و قوام سرمایه‌داری منوط به مصرف است. من باید نسبت به داشتن سیکس‌پک احساسی وسواسی داشته باشم تا حاضر باشم روزانه سه ساعت ورزش کنم، کمربند لاغری بخرم و فلان محصول گران‌قیمت کم‌کالری را تهیه کنم.
دوم اینکه دستاورد در جامعه سرمایه‌داری اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. سرمایه‌داری به شدت روی دستاوردها تبلیغ می‌کند. شکم زیبای کریس رونالدو محل درآمد تبلیغاتی اوست. من در جهان سرمایه‌داری برای بودن باید دستاوردی داشته باشم و این دغدغه من می‌شود که شبیه رونالدو شوم و این آغاز وسواس فکری است.

Thursday, November 17, 2016

به بهانه سامورایی ملویل

این هفته فیلم سامورایی ملویل را دیدیم. خودبخود علاقه‌مند شدم در مورد سامورایی‌ها بیشتر بدانم و اینکه چرا اسم فیلم سامورایی است. به نظرم اصل داستان به مفهوم بوشیدو یا مرام‌نامه سامورایی‌ها برمی‌گردد. گرچه شاید شخصیت جف کاستلو (آلن دلون) لزوما با تمامی موارد مرام‌نامه هم‌خوانی نداشته باشد، اما به مهم‌ترین اصل آن بسیار نزدیک است و آن هم
مرگ‌ناترسی یک سامورایی است. یک سامورایی هرگز نباید از مرگ بترسد و چنانچه بترسد گناهی نابخشودنی مرتکب شده است. مهم‌ترین خصوصیت قهرمان داستان هم همین است. شاید نکته جالب برای همه ما نام آلمانی فیلم باشد. فیلم تحت عنوان فرشته یخی ترجمه شده است. سامورایی که از مرگ نمی‌ترسد، وقتی خطایی می‌کند - چون از مرگ نمی‌ترسد - با خودکشی اشتباه خود را جبران می‌کند. سکانس نهایی فیلم عملا خودکشی سامورایی است. او خودکشی می‌کند چون اشتباه مرتکب شده است و این پایان سامورایی است

Wednesday, November 09, 2016

صحنه ای از فیلم دار و دسته نیویورکی ها و انتخابات

صحنه ای از فیلم دار و دسته نیویورکی ها هست که هرگز یادم نمیره. عده زیادی مرده اند و یکی از شخصیت های سیاسی بالای سر قبر دسته جمعی ایستاده است. بعد به نفر کناری می گوید ببین چقدر رأی دارد دفن می شود. قصه آرای مردم در دوره نئولیبرال فعلی همین است. آنچه در جریان های اقتصادی دنیا در حال جریان است، سیاست های نئولیبرال است که اولین نتیجه آن ایجاد نابرابری بیشتر است. این سیاست‌ها عملا تعداد زیادی از افراد جامعه را به فقر مطلق و نسبی کشانده است؛ به نوعی آنها را به کشتن داده است. به طرز غریبی افرادی مانند احمدی نژاد و ترامپ و هوفر این کشته ها را به سمت خود می برند و رأی های مرده را جذب می کنند. چندان عجیب نیست که شعارهای انتخاباتی این افراد کاملا اقتصادی است و از سوی طرف مقابل به عنوان فاشیسم معرفی می شود. دقیقا این شعارها از همان جنسی است که سوسیال - ناسیونالیست ها از آنها استفاده کردند و به قدرت رسیدند. اینجا نمی توان تنها نازی ها را محکوم کرد، باید نظامی را محکوم کرد که باعث ایجاد چنین شرایطی می شود تا افراد فرصت طلب (ژیژک خطر ترامپ را فرصت طلبی می داند) به قدرت برسند
شعارهای این افراد بسیار به شعارهای چپ گراها نزدیک است و این موضوع تصادفی نیست. نقل قول زیبایی از ژیژک هست که چپ ها را اکثریت می نامد و آخرین مدافعان شرافت انسانی می داند

"We, the left, or whatever remains of it, are the only true defenders of simple, common decency. We are the moral majority... in practice," Zizek said

بنابراین چندان عجیب نیست که این شعارها هنوز هم رای می آورد

ادبیات مشترک در انتخابات آمریکا و ایران

ایده این نوشته برمیگرده به دو روز پیش و وقتی نوشته‌ای از مهدی عربشاهی خوندم. در اون موقع مطابق پیش‌بینی‌ها هیلاری کلینتون رأی بیشتری نسبت به ترامپ داشت. بنابراین این نوشته ربطی به نتیجه انتخابات آمریکا نداره. مهدی که یه وقتی هم با هم همکار بودیم تو مدرسه و بعدش به دلیل فعالیت‌های سیاسی مجبور به ترک ایران شد و تو آمریکا زندگی میکنه، دلایل خودش برای اینکه چرا به نظرش کلینتون بهتر از ترامپ هست رو نوشته بود. تا اینجا خیلی هم عالی، هر کسی نظرش رو مینویسه. منتهی آخرش این که چه کسی انتخاب میشه رو به شعور مردم ارتباط داده بود. این دقیقا همون ادبیاتی هست که من از اطلاح‌طلبان در ایران سراغ دارم: استفاده از این حربه که اگه به فلان نامزد انتخاباتی رأی ندی، از سطح شعور مناسبی برخورد نیستی. در اصل، کسانی که ما ازشوت ن انتظار داریم که از روش‌های گفتگوی منطقی استفاده کنند، با چنین حربه‌هایی سعی در رأی جمع کردن دارند
البته منظور من لزوما مهدی نیست، فقط میخوام به خودمون یادآوری کنیم که فضای احساس بدور از منطق رو خودمون به وجود میاریم و راه رو برای ورود افراد منطق‌گریز باز می‌کنیم

Saturday, October 29, 2016

فروشنده خدمات جنسی در فروشنده اصغر فرهادی

فیلم فروشنده فرهادی رو دیدم و از این نظر که فرهادی بین کارگردان‌های ایرانی فیلمساز کم‌نقصی هست، احترامم بهش بیشتر شد. چند تا نقدی که تو اینترنت دیدم من رو به فکر واداشت که شاید بد نباشه به یکی از تابوهای موجود در جامعه ایران اشاره کنیم که دستمایه فیلم هست و کمتر کسی به اون توجه کرده
فیلم در مورد فحشا و فروش خدمات جنسی هست و از اون مهم‌تر مشتریان خدمات جنسی. تو ایران کمتر صحبت میشه که چه کسانی مشتری خدمات جنسی هستند، ولی فرهادی جسورانه در این مورد فیلم ساخته و به نظرم این موضوع یکی از محاسن کار فرهادی هست که مثل همیشه دنیای سیاه و سفید برای ما تصویر نکرده. مشتریان خدمات جنسی آدم‌های اطراف ما هستند که ممکنه خیلی هم محبوب باشن و کسی فکر نکنه که اونها به فروشنده روابط جنسی مراجعه میکنن. اون مرد پیر یا بابک که خودش تو کار تئاتر هست، مشتری آهو هستند و این موضوع خیلی جالب هست


Thursday, October 13, 2016

کول بودن - آفتاب آمد دلیل آفتاب :)

دیشب در مورد داستان کول بودن نوشتم و امروز که رفتم سر کار دیدم مجله ای منتشر شده برای جوانان به نام 
Cool Magazin





بعدش اومدم فصل جدید سریال بیگ بنگ تئوری رو ببینم، دیدم که دقیقا دوباره داستان کول بودن مطرح شده: فلش به شلدون پیشنهاد میده که نوشیدنی انرژی زا بنوشه و شلدون خودداری میکنه. فلش متاسف میشه و میگه "فکر می کردم تو کول هستی" و بدین ترتیب باز هم مفهوم کول در فرهنگ جوانان استفاده میشه

The Big Bang Theory - Sheldon and The Flash


Wednesday, October 12, 2016

کول بودن؛ کلید تحلیل رفتار جمعی جوانان

مجله اشپیگل گاه‌نامه‌ای دارد به نام اشپیگل - تاریخ (شاید جالب باشد اشاره کنم که اشپیگل در زبان آلمانی به معنای آینه است). این شماره گاه‌نامه به بررسی دهه ۱۹۶۰ پرداخته است. در دهه شصت میلادی اتفاقات هیجان‌انگیز زیادی افتاد به دلیل اینکه نسل خاصی وارد عرصه اجتماعی شده بود. نسلی که پس از جنگ جهانی دوم در اروپا متولد شده بود و همراه با ترس‌های بی‌پایان نسل قبلی خود با پویایی اقتصادی روبرو بود. نتیجه آن تلاش‌های جدی این نسل برای گذر از اجبارهای اجتماعی رایج از طریق روش‌های ممکن بود. انواع روش‌های مقاومت در این دوره شکل گرفت، از مبارزه‌های بی‌خشونت تا جنبش‌های مسلحانه. اعتراض‌ها هم به همین شکل بسیار گسترده بود؛ از اعتراض به جنگ ویتنام گرفته تا حقوق ابتدایی
زندگی؛ از درخواست خوابگاه مختلط گرفته تا اتحاد آلمان. سمبل‌های این دهه نیز به همین اندازه همه‌بعدی هستند و عجیب

بندیت-کون، بیتلز، جیمی هندریکس، آده‌نائر، بنو اونه‌سورگ، ، سارتر، بووار، ویت‌کنگ‌ها، لوترکینگ و کلی اسم دیگر

در این دوره چگوارا روی تی‌شرت می‌رود و مائو انقلاب فرهنگی را آغاز می‌کند. لوترکینگ برای حقوق اجتماعی سخن‌رانی می‌کند و بیتل‌ها همه رکوردهای موسیقی را در اختیار می‌گیرند. البته از آنجایی که بحث اصلی دهه فعلی است، خیلی روی دهه ۶۰ تأکید نمی‌کنم
برای تحلیل رفتار جمعی جوانان نسل فعلی هم می‌شود فرضیه‌ای ارائه کرد. رفتار نسل جدید با مفهومی به نام کول بودن در هم أمیخته است. البته جالب اینجاست جوانی که رفتار او ایده این نوشته را در ذهنم به وجود آورد، همین کلمه را هم تغییر می‌‌دهد تا به صورت کی‌یول تلفظ کند. تمامی تلاش این گروه برای کول بودن است. به نظرم کلید تحلیل رفتار جمعی نسلی که الان دوره جوانی خود را طی می‌کند، همین مفهوم است. آنان به دنبال کول بودن هستند و نه چیز دیگر. به همین دلیل، رفتار رأی‌دهندگان نسل جدید - به عنوان مثال - با نگرش قدیمی‌تر چندان قابل تحلیل نیست. نوع موسیقی که گوش می‌کنند، باز هم با همین تحلیل قابل بررسی است. گانگام استایل پرطرفدار می‌شود، چون به نظر کول می‌آید